علامه صلاح الدین سلجوقی

comments 0

0 Views

بزرگمرد نستوه، فیلسوف، عرفانگرا، شاعر، ژورنالیست و نویسنده، علامه صلاح الدین سلجوقی فرزند مفتی سراج الدین، پسر عبدالصمد، پسر ملا ابوبکر، پسر ملا عبدالعظیم میباشد.

پدر علامه سلجوقی مفتی سراج الدین نیز شاعر بود که در پرورش فرزند مثمر واقع شده است علامه سلجوقی سال 1313 قمری برابر به 1276 شمسی در گازرگاه ولایت هرات محله ییکه تربت خواجه عبدالله انصاری در آن قرار دارد، متولد گردیده است. دانش و علوم مروج وقت را در نظامیۀ هرات نزد استاد غلام مصطفی و علامه محمد عمر سلجوقی فرا گرفت.

وی به زبان عربی تسلط داشت ، به فصاحت سخن میگفت، در زبان انگلیسی و لاتین توانمند بود و کاوش های فروان نموده، امثال و حکم بسیار را از زبان انگلیسی، فارسی دری و عربی در ذهن سپرده بود  شخصیت متدین و با تقوا بود راجع به عرفان اسلامی بهره و معلومات وافر داشت.

دانش سلجوقی تنها به آموزش وی در مدرسه خلاصه نمی گردید، به قول حبیب نوابی در نزد او هر چیز دانش بود و از نظر او هر واژه دنیایی از مفاهیم را افاده میکرد. موصوف از کتابها مطالب ناب را انتخاب و به حافظه میسپرد و می نوشت، طوری که خودش در مورد چنین اظهار نموده است: «یک انچ که بر معلومات خود می افزودم به همان تناسب نوشته را به وجود می آوردم» استاد سلجوقی سه بار ازدواج کرده، اول با دختر کاکایش و پس از مرگ آن، با دختر یکی از بزرگان کابل که باشاه امان الله پیوند خویشاوندی داشت و ثمرۀ آن دو فرزند بود، زن دومی نیز وفات کرد و بار سوم همرای بانوی دانشمند حمیرا سلجوقی عقد نکاح بست، این زوجۀ صالحه بیش از انتظار خدمت استاد را نمود. استاد در تقریظ مجموعۀ اشعار حمیرا زیر عنوان «گلبرگها» در مورد خانمش اینطور اظهار نظر نموده است: «امروز به کار نوشتن و تفحص کتاب خود نپرداختم، زیرا جشن بیست و هشتمین سال همسری من و همسر عزیزم حمیرا میباشد، چون خشت نخستین و فرخندۀ دوستی و همسری ما به اساس فضیلت نهاده شده است، همیشه این روز خجسته را با (مشورت دا دوستد) گوهر های ارزندۀ ادب و سخن افتتاح میکنیم» حمیرا ادیب و شاعر شرین کلام به عنوان یک همسر نه، بلکه به مثابۀ یک شاگرد از دل و جان در خدمت استاد قرار گرفت و این خانم با تقوا مسجدی را برای عبادت مسلمانان به نام حمیرا سلجوقی اعمار نمود که به طرف غرب منزل علامه سلجوقی در کوچه ییکه جادۀ دارلاامان را به گذر گاه وصل مینماید موقعیت دارد. استاد ثروتمند بود و از ثروتش در راه امرار معیشت و اندوختن علم و دانش و امورات خیریه استفاده میکرد و همسرش حمیرا نیز از همان ثروت مزار و تربت سلجوقی را از سنگ مرمر به گونۀ زیبا اعمار نموده است .

او در سال 1315 ش. به حیث جنرال قونسل افغانی به دهلی هندوستان رفت ، در سال 1318 به کابل آمد و رئیس مستقل مطبوعات مقرر گردید. در این وقت با شعرا، ادبا و نویسنده گان و دانشمندان به کارهای ادبی، عرفانی و ژورنالیستیکی پرداخت. در سال 1327 ش. به حیث وزیر مختار سفارت افغانستان در کراچی پاکستان اشغال وظیفه نمود و در سال 1328 ش. از طرف مردم هرات در هفتمین دورۀ شورای ملی به حیث نمانیدۀ مردم انتخاب گردید و در سال 1332 ش. بار دیگر به سمت ریاست مستقل مطبوعات تعیین گردید، و تا سال 1340 ش. به این وظیفه مصروف بود. وی در جریان مشاغل رسمی کار های بس ارزنده را انجام داد، که تأسیس رادیو کابل نمونه یی از کارکرد های فرهنگی او میتواند به حساب آید و به رویت نشانه سنگ مرقدش، وی به تاریخ 16 جوزای 1349 خورشیدی وفات و در شهدای صالحین دفن است.

آثار و کارکرد های عرفانی و فرهنگی :

روانشاد استاد سلجوقی شاعر و تحقیق ژرف اندیش بود و همیشه مطالعه مینمود، به قول مولانا خسته: «از علوم متداوله یونانی و مروجه امروز اروپایی معلومات و افر اندوخته و قلم توانای او میتواند فلسفه را با تصوف آمیخته و حاصل آن را به معرفی مطالعه گذارد موصوف کار های ارزشمندی در زمینه های ادبی، عرفانی و زیبا شناسی انجام داده است، به ویژه زمانیکه رئیس مستقل مطبوعات بود، بیشتر به کارهای فرهنگی و ادبی رو آورد، مقالات فراوان نوشت، ترجمه ها کرد، آثار و تألیفات پربار از خود به جا گذاشت سلجوقی به کتاب «گلشن راز» شبستری علاقه داشت، اشعار حافظ، مولوی و بیدل موشگاف را تعبیر و معنا مینمود و در این راستا از استعداد و دانش خوب برخوردار بود. دکتور اسدالله شعور در رسالۀ بیدلگرایی نگاشته است: «در افغانستان بیدل شناسی به شیوۀ علمی در دهۀ سی، نخست با انتشار افکار شاعر و سپس با نگاشتن نقد بیدل علامه صلاح الدین سلجوقی پایه گذاشته شد و زمینه ساز ظهور بیدل شناسی به شیوۀ نوین گردید…»

سوالات کزین مســــایل نمودی     دو صد مشــکل به مشــکل برفزودی

سوالاتی که اصلاً بی جواب است      زمن چون جستن آب از سراب است

جواب:

چــنین دادنــد درس بنده گــی را     کــه نتوان یافت سر زنده گــی را

چو کاخ زنـده گی کــردند بــرپا      به مــادادند چشمی را کــه مگشا

نـــیم شــکــاک ای مــرد هـنرور     که مرگ از شک بودصد بار بهتر

کلــیدی دارد این کــاخ خــدایی      کــه نبود در کــف عــقل هـوایی

کلیدش در دل عرفان نیوش است      به دست پاک الهام سروش است

Share this page to Telegram

Comments