ستاره‌یی که در میان اشکهایش میخندد

comments 0

0 Views

عادله ادیم از میان خاطره‌ها، افسانه چندمین سالگرد زادروزش را بازگفت و اینکه برایش چهارده شمع افروخته‌بودند و افزود: «کسی برایم آواز میخواند.» او نگفت، ولی گمان بردم از دوردستها، از دامنه‌های خواجه صفا و شاید دورتر، از کوچه‌های عاشقان و عارفان خوانده باشد:

دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند

آیینه را رخ تو پریخانه میکند

صنف دهم بود و برای آزمونهای زندگی آمادگی میگرفت. روزی با صدیقه بشردوست از لیسه آمنه فدوی برمیگشت. در نیمه راه هدف نگاههای هنرسنج توریالی شفق کارگردان کارشناس گردید و از همانجا سرنوشتش رنگ دیگر گرفت.

شفق پس از یک سال پافشاری اجازه یافت عادله ادیم را در پرتو آموزش و پرورش هنری، برای گام نهادن در سرزمین هنر هفتم آماده سازد. و روزی بر پرده‌های چندین سینمای کابل نوشته شد: چهره نو: عادله ادیم در فلم “عشق من میهن من”

سالها میگذشتند و عادله ادیم فراتر میرفت. پیروزی تازه، رسیدن به بزرگترین آرزو بود: کامیاب شدن به فاکولته زبان و ادبیات پوهنتون کابل و خوگرفتن به اقلیم هنر با دلگرمی بیشتر.

این چهره زیبا با آواز زیباتر در یازده فلم پیهم درخشید: فرار، مردها ره قول اس، پرنده‌های مهاجر، آرمان، گامهای استوار، کجراه، صبور سرباز، بیگانه و حادثه. میگویند در “سقوط” نیز هنرنمایی خوب داشت، ولی فلم به فرجام نرسید.

عادله ادیم دو برازندگی دارد: نعمت طبیعی سیمای شاد و خندان با آواز گرم و رسا و ظرفیت سرشار هنری برای پذیرش رهنمودهای کارگردانان.

نامبرده در نگاه نخست مظهر کامل نمایان ساختن استعداد خود است و در دید دیگر هنرمندی که برشپاره‌های طبیعی و عینی زندگی را روح میبخشد و فراتصویری میسازد. همچو نیروی پیدا و نهان را در کمتر هنرمندی میتوان دید.

ژستهای پایان گفتار “طاهره” (فلم “مردها ره قول اس”) در خموشی مرگبار میان گریه و چرخش نگاه اندوهناک – نماد ماتم بیکران قربانی جزرومد پیمانهای سنگ‌شده اجتماعی – و تماشای نعش عشق گویاترین گواه رخشندگی اوست.

«دکتور اکرم عثمان گفت: وقتی اطلاع یافتم که از داستان “مردها ره قول اس” فلم ساخته میشود، به “طاهره” می‌اندیشیدم. نگران بودم مبادا این نقش که دقت زیاد میخواهد، آسیب ببیند. خوشبختانه تو بالاتر از آنچه تصور میکردم، بودی. آفرین دخترم! آفرین!»

واحد نظری گفت: «عادله ادیم – از اولین دخترهایی که در فلم نقش داشته و بیحد موفق است، تکرار میکنم بیحد موفق است – گرفت بسیار جالب دارد. زود در قالب می‌افتد، متعهدانه عمل میکند، احساساتی و هیجانی نمیگردد، حرف‌شنو و دایرکت‌پذیر است. آنچه عادله ادیم را شانس بیشتر میدهد، حالت چشمهایش است. نمیدانم، اما فکر میکنم شاید این دختر غمگین درد درونی بزرگی دارد. در نقشهای تراژیدی نیز از پیروزی فوق‌العاده برخوردار است یکی از همبازیهای هنری او کہ نمیخواهد نامش گرفته شود، گفت: «به آنانی که در برابر عادله ادیم حسادت دارند، باید حق داد.» خودش میگوید: «میخواهم رقیب داشته باشم. از حسادت دیگران در مقابل خودم لذت میبرم.»

عادله ادیم همانگونه که در هنر از کسی پیروی نمیکند، در بیان اندیشه‌هایش نیز آزاده، رک و راست است:

عده‌یی سینمای افغانستان را به سمت قهقرا ارزیابی میکنند و برخی سوی پیشرفت. شاید هر کدام دلایلی داشته باشند. اما به نظر من سینمای ما هم مسیر اساسی خود را مییابد و هم به زودی راه را گم میکند.

 

تا چه وقت باید داستان کوتاه را دراماتیزه کنیم و آن را در قالب فلمنامه درآوریم؟ ما به سناریوی معیاری ضرورت داریم. از جانب دیگر، فلمهای بازاری، تجارتی و کاوبایی، چه هندی و چه غربی، روزتاروز هواخواهان بدآموز شان را از دست داده میروند. اگر انسانیت با تمام ابعاد در فلم نمایش داده نشود، کمره فلمبرداری سالهای سال در میان هیجان، خشونت، آشفتگی خسته و سرگردان خواهد ماند.

از هنرمندان به سلام سنگی، فرید فیض، مرتضا بایقرا، حمیده عبدالله و حکیم اطرافی و از کارگردانان به همه حرمت زیاد قایل هستم.

از گپهای شخصی، پرواز را دوست دارم. وقتی طیاره را در هوا میبینم، بال میکشم. در مرد تنها یک خصلت را میپسندم: مردانگی. مردانگی یعنی صداقت و وفا. تا کنون مرد زندگیم را نیافته‌ام. بزرگترین راز زندگیم خندیدن در میان اشکهاست.»

برای آنکه واپس سوی هنر برگشته باشیم، بر شماری از لغزشهایش مانند “ناآشنایی صنوبر روستایی با نان پختن” در فلم “بیگانه” و کاستی تکه پاره‌هایی از “پرندگان مهاجر” و “حادثه” که فلمنامه‌های ناتوان نیز داشتند، انگشت گذاشتم. یکایک آنها را با پیشانی باز پذیرفت.

در پایان، یگانه پرسشم از عادله ادیم چنین بود: «عنوان یادداشتی که بر سخنان امروز تان بنویسم، چه باشد؟» گفت: «کسی که در میان اشکهایش میخندد». نوشتم: «ستاره‌یی که در میان اشکهایش میخندد.»

صنوبر همواره سبز سینمای افغانستان در واپسین هفته نوامبر 1991 برای آموزش در رشته زبان و ادبیات روسی رهسپار مسکو شد، همانجا با محمد الماس پیوند باهمی بست و از 1996 تا کنون با همسر و سه پریدخت نازنین به نامهای صحرا، صدف و سبینه در اروپا زندگی میکند.

Share this page to Telegram

Comments