رابعه بلخی

comments 0

0 Views

رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴۹۴۳میلادی) است وی طبق اسناد موجود، نخستین شاعر زن پارسی گوی است پدرش کعب قزداری، از عربهای کوچیده به خراسان و فرمانروای بلخ وسیستان و قندهار و بست بود. از تاریخ ولادت و مرگ رابعه اطلاعات درستی در دست نیست. آنچه قطعیست آن است که او همدوره با سامانیان ورودکی بوده و به استناد گفتار عطار نیشابوری با رودکی دیدار و مشاعره داشته‌است. زمان مرگ رابعه به احتمال قریب به یقین پیش از مرگ رودکی بوده‌است، بنابراین تاریخ مرگ او را می‌توان پیش از سال ۳۲۹ هجری قمری در نظر گرفت

رابعه در میدان نبرد

بر اساس روایت عطار، روزی لشکر دشمن به حوالی بلخ می‌رسد و بکتاش به همراه سپاه بلخ به نبرد می‌رود. رابعه که تاب بی‌خبری از وضعیت بکتاش را ندارد، با لباس مبدل و روی پوشیده، پنهانی در پس سپاه بلخ به میدان جنگ می‌رود. بکتاش در گیرودار نبرد زخمی می‌شود و رابعه که جان بکتاش را در خطر می‌بیند، شمشیر کشیده و به میانه میدان می‌رود و پس از کشتن تعدادی از سپاهیان دشمن پیکر نیمه جان بکتاش را بر اسب کشیده از مهلکه نجات می‌دهد:

بگفت این و چو مردان برنشست اواز آن مردان تنی را ده بخست او
برِ بکتاش آمد، تیغ در کفوز آنجا برگرفتش برد با صف
نهادش پس نهان شد در میانهکس‌اش نشناخت از اهل زمانه

اشعار رابعه

از رابعه جز هفت (به روایتی یازده) غزل و قطعه در دست نیست. ظاهراً تمامی اشعار وی بدست برادرش حارث معدوم گردیده و الباقی در گذر زمان از بین رفته‌است. اما قلیل اشعار بازمانده از وی بیانگر ذوق سرشار وی و تسلط او بر سرایش شعر است. رابعه را مادر شعر پارسی خوانده‌اند. او بحور و اوزانی را وارد شعر پارسی نموده که تا پیش از آن کسی در آن اوزان شعر نمی‌سروده‌است. به عنوان مثال شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم عقیده دارد که دختر کعب در بیت زیر بحری بر بحور پارسی افزوده‌است (بحر مسدّس مخنّق )

همچنین از اوست:

مرا بعشق همی متهم کنی به حیلچه حجت آری پیش خدای عزوجل
به عشقت اندر عاصی همی نیارم شدبذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل
نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواستکه بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل
بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچندبه سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل
هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیمفمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

هم از اوست:

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کنادبر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشیچون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

و این غزل نیز بدو منسوب شده‌است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفتچمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشتجهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر استکه گل رنگ رخسار لیلی گرفت
به می‌ماند اندر عقیقین قدحسرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیرکه بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیمنشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبودبنفشه مگر دین ترسی گرفت

و نیز:

عشق او باز اندر آوردم به بندکوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدیدکی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بریبس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوبزهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همیکز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند

 

Share this page to Telegram

Comments