دکتر شفیقه یارقین دیباج

comments 0

0 Views

دکتر شفیقه یارقین دیباج در تاریخ ۲۴ قوس ۱۳۳۴ خورشیدی در ولایتِ سرپل افغانستان) شاعر و نویسنده‌ی افغانستان است او همسرِ محمد حلیم یارقین، نویسنده و طنزپرداز زبان اوزبیکی است و در اکثرِ فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی‌اش همسرش با وی حضور و هم‌کاری داشته است. پدر خانم دیباج، محمد قاسم قاضی‌زاده معروف به «برق» اشعارِ طنزی و انتقادی می‌نوشت و بدونِ شک روی فرزندش تاثیر گذاشته است.

دکتر شفیقه یارقین از نخستین زنانِ اوزبیک‌تبار افغانستان است که به صورتِ حرفه‌یی در دو زبان اوزبیکی و فارسی شعر می‌سراید و پژوهش می‌کند. مهم‌ترین اثرِ او فرهنگ واژه‌گان اوزبیکی به فارسی در دو جلد (کار مشترک با همسرش، محمد حلیم یارقین) است که در ۱۴۳۲ صفحه توسط انتشارات سخن در تهران در سال ۱۳۸۶ خورشیدی چاپ شده است.

خانم یارقین دیباج در سالِ ۱۳۴۵ خورشیدی دوره‌ی ابتداییه را در لیسه‌ی سلطان رضیه در شهرِ مزار شریف به پایان رساند و دوره‌های متوسطه و لیسه را در لیسه‌ی رابعه بلخی ادامه داد. در سال ۱۳۵۵ خورشیدی ازبخش روزنامه‌نگاری دانشكده‌ی ادبیات و علوم بشری دانشگاه كابل فارغ التحصیل شد.

او مدرک دكترایش را در رشته‌ی زبان و ادبیات در ماه فبروری سال ۱۹۹۹ میلادی از انستیتوت زبان و ادبیات میر علی‌شیر نوایی اكادمی علوم جمهوری اوزبیكستان به دست آورد. وی پس از ختمِ تحصیلات وارد خانواده‌ی آموزش و پرورش(معارف) افغانستان شد و در سالِ ۱۳۵۶ خورشیدی به حیثِ آموزگار در وزارت تعلیم و تربیه مسلکِ مقدسِ آموزگاری را پذیرفت.

او همچنین در سالِ‌های ۱۳۵۷-۱۳۵۹ خورشیدی مدیر برنامه‌های ادبی رادیو تلویزیون ملی افغانستان و همزمان تهیه‌کننده و گوینده‌ی برنامه‌های ادبی رادیو- تلویزیون ملی نیز بود.

دکتر شفیقه یارقین از سالِ 1359-1369 خورشیدی به حیثِ رییس یكی از شعبات اكادمی علوم افغانستان کار کرد. او از سالِ ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۰ خورشیدی در بست فوقِ رتبه با حفظ حقوق كادر علمی اكادمی علوم به حیث رییس عمومی نشرات و تبلیغات مجلس سنا و در عین زمان مدیر مسؤول مجله «سنا» و گوینده و تهیه كننده‌ی برنامه‌ی هفته‌گی «صدای سنا» در رادیو و تلویزیون ملی افغانستان ایفای وظیفه کرد. او که از کودکی سرشار از خلاقیت بود آهسته آهسته پله‌های موفقیت را پشت سر گذرانده و موفقیت‌های روز افزون در زندگی حاصل می‌کرد.

نمونه شعر : –

ویرانی رؤیا

من­آن شمعم ­كه ­عمري ­در شرارخويش ميسوزم            چــراغ لالـه ام، روي مـزار خويش ميسوزم

اگرچــه هــر گلي در آتش پــايـيز ميسوزد                 من امــا، آن گلم كاندر بهار خويش ميسوزم

چنار و كاج را ني دست وني سنگي دهد آزار             ز بس پرحاصلم از برگ و بار خويش ميسوزم

نـه همدردي، هماوايي، نه تسكيني، تسلايي                  درين غربت خودم برحال زارخويش ميسوزم

تمام شكوه هاي مردمان از جور اغــيار است            من آن آزرده ام كز جور يار خويش ميسوزم

ز بس آشفته شد خوابم درين آبـادي هجرت               ز ويــراني رؤيــاي ديــار خــويش ميسوزم

Share this page to Telegram

Comments